تبليغاتX
تنهاترین ماه تنها

لبالب از احساس بودم

شاپرکی شادمان بودم

روح لطیفم،همچون گلبرگی

قلبم زلال، آبیه  آسمانی

ای روزگار ، چه نامردی!

مرا جوانی ، پیر کردی!

من که ساکن آسمان بودم

روزی رفیق فرشتگان بودم

 حکم صادر شد،باید بروی

پا گذاشتم به زمین سیاهی

نمی دانستم از دلهای سنگی

تا قد کشیدم مرا شکستن

شوق و شادی ام را گرفتن

روح لطیفم را ندیدن

ای روزگار ، چه نامردی!

مرا جوانی ، پیر کردی!


Alenoosh

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4





+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت   توسط Alenoosh  | 

 

میگن  خبرهای  بوده

جشن  نامزدی  تو بوده

شدی مال اون غریبه

دستهاتون  بهم  گره خورده

گریه کردم  اما تو، شاد باشی

رفتم از زندگیت، تا آزاد باشی

گذشت عمرم  کنار تنهایی

فقط  ماندن  خاطره هایی

هرکجا  دیدی گلی  پژمرده

پرنده ای  تنها و بی آشیونه

لحظه ای بگو:یادش  بخیر!

اشکهایم  چکیدن، دستهایم به دعا

من میخواهم  برسی به آرزوها

عاشقانه  پرواز کن تا ستاره ها

Alenoosh

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/05ساعت   توسط Alenoosh  | 

 

تو چهار دیوار تنهایی

همنشین سکوت و دردم

می شنوم تنها،صدای زجه های قلبم

هر روز این چهار دیوار،تنگ تر می شود انگار

سقف آن گاهی، میخواهد ویران شود انگار

نیستی تا ببینی،دنیام چه سرده!

نیستی تا ببینی،چشمهام چه غمی داره!

می گشایم پنجره را ... می بینم دو کبوتر

می زنند بال و پر ... می خوانند با هم

ناگاه خیره می شوند، به چشم های خیسم

پریشان می شوند، پر می زنند از پیشم

نیستی تو  اما... خاطره ها هستن!

 تا ابد در وجودم ، دلتنگی ها هستن!

 

Alenoosh

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/04/14ساعت   توسط Alenoosh  | 

بلبل آوازه خوان ست

گل چه خندان ست

می گویند: بهار در راهست

شوقی در همگان  بَرپا است

اما من سالهاست،بهار را ندیده ام

پر از سکوتست تمام دنیایم

تو با خود بردی،روزهای سبز را

شوق زندگی،شادی لبهایم را

اینجا که،خزان ست و تنهایی

بهار سپرده ست مرا به  فراموشی!

 

Alenoosh

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/01/05ساعت   توسط Alenoosh  | 

 

من که در هوای خود بودم

در تنهایی خود، گٌم بودم

می ترسیدم از دلبستن

عاشقی و شکستن

یکی شد راهت با من

تا نگاهت افتاد به من

گفتی دل می سپاری به من؟

نقاب زدی که، مهربونی

دوست داشتن رو،خوب میدونی

یادته قسم ها خوردی!

حتی اسم خدا رو آوردی!

چه ساده تورو،باور کردم

دلم را،صادقانه هدیه کردم

مرا دلبسته خود کردی

اما ساده گذشتی و رفتی

اشکهام ندیدی،دونه دونه

قلب که شکستی،تکه تکه

افتادم زمین و نایی نمانده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*  آنگاه که به قله آرزوهایت رسیدی

تنها یک لحظه کسی را یاد کن که برای قدم به قدمهایت

شب و روز دعا کرد.

 

*  از منه شکسته گوش کن این نصیحت:

تنها به خالق عشق،دل ببند!

 

Alenoosh

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/18ساعت   توسط Alenoosh  |